به یاد دوستان از دست رفته و لی از یاد نرفته

از صد هزار بار سادگی

من مانده ام کنار نهر روان سپید اشک

با خون دل که می جهد از اوج خستگی

ای وای بر دلم که چه تنها میان خود

درگیر درد بی کسی و بی تعادلی است.

من مانده ام هنوز

با کوله بار خاطره از شور کودکی

در یک دیار کوچک و پاک

با مردمی صمیمی و سرمست و ساده دل

....دوست داشتنی

موجان که جان من از بوی خاک اوست

با دشت ها و زمین های سبز و زرد

یک تکه ی بهشت بود بر زمین ولی

افسوس که قدر ندانستم از زمان و رفت

آن روز گار خوب و خوش و سبز بچگی

/ 0 نظر / 6 بازدید