روزگار کودکی یادش بخیر

 

 

روزگار کودکی یادش بخیر

آنهمه شور و شرر یادش بخیر

طفل بودم بر لبم فریادها

آن سکوت ذهن ها یادش بخیر

از تمام شهر و ناهنجارها

لی لِی عصرانه ام یادش بخیر

اندکی بودم ولی بی منتها

بیدل از جرم و ریا یادش بخیر

من نمیدانم چه شد حالا کجاست؟

خنده مستانه ام یادش بخیر

هر چه عمرم رفت گویی دل برفت

پاکی و صدق و صفا یادش بخیر



/ 0 نظر / 3 بازدید